سام سام ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

مویا

دوست دارم لحظات زیبای بزرگ شدن پسرم را ثبت کنم آن لحظه ها که یادش شادی به دلش می آورد

گل پسری13-14-15 آذر 1392

گل پسر قشنگم سلاام . این هفته که گذشت هفته خوبی بود و توش کلی بهمون خوش گذشت. روز چهارشنبه بعد از سر کارم اومدم دنبالت خونه مامیی اینا و من و شما کلی تا سر خیابون با هم پیاده روی کردیم و از اونجایی که عاشق اتوبوسی یک ایستگاه سوار اتوبوس شدیم و رسیدیم به کلبه شادی. هوووورااا البته اولش انگار که خیلی خوشت نیومد ولی یک دوری که زدیم کلییی از اونجا خوشت اومد و دو ساعت تمام توش بازی کردی تا بابایی که کارش این شبا دیر تموم می شه تموم شد و اومد دنبالمون و رفتیم  خونهه. خلاصه که عسلکم اینقدر بازی کردی و خسته بودی که بی‌هوش خوابیدی:) فردای اون روز هم که یک برف خوشگلی می‌بارید و بابایی هم سر کار رفته بود زنگ زدیم به خال...
18 آذر 1392

روز شمار بزرگ شدنت

  و تو هستی ... که از آن بالا لبخند می زنی به حیرت من ... و من هستم ... این پایین سر به سجده میگذارم از قدرت تو ... خدای نزدیک و دورم ... خدای پنهان و پیدایم ... بیاموز به فرزندم که هیچ نیستم بی تو و همه ام با تو ... بیاموز به فرزندم که هر انسان قطره ای لرزان وآسیب پذیر است تا پیوسته باشد به اقیانوس بی کران خداوندیت گل پسر قشنگ نازنینم دیشب داشتم عکسای یک سال پیشتو نگاه می‌کردم و واقعا شکر خداوند مهربونو کردم و قدرت خداوند و دیدم که چقدر بزرگ شدی و چقدر زود فهمیده شدی راه رفتی حرف زدی شوخی و بازی کردی و مستقل شدی پارسال تازه دندونات این موقع در اومده بود تازه می‌نشستی و تازه ...
9 آذر 1392

ایگل - 7 آذر92

بعد چند روز مریضی و درد واکسن مامی و باباشی و خاله ملی روز 5 شنبه هفته گذشته 5 آذر ماه 92 اومدن دنبال من و شما و ما رو بردن ایگل . هوای بد تهران و برای چند ساعت اونجا فراموش کردیم چون اینقدر این چند روز کثیف بود هوا که مدرسه ها هم تعطیل بود. اونجا روی برگ های پاییزی راه رفتی و بازی کردی گلم .    ...
9 آذر 1392

واکسن هجده ماهگی

گل مامان امروز رفتیم واکسن 18 ماهگیتو زدیم. من کلی از این واکسن برات می ترسیدم و همش خدا خدا می کردم که خیلی ناراحتی نکشی. قرار بود یکشنبه یعنی دور روز پیش این واکسن و بزنی اما چون صبحش بابایی کار داشت و منم می خواستم اگه خدایی نکرده درد و تبت زیاد بود مرخصی بگیرم  و چند روزی پیشت باشم .قرار شد که امروز برات واکسنتو بزنیم. عزیزمی که صبح قشنگ خوابیدی تا ساعت هشت و نیم صبح البته شما همیشه 7 بیداری ولی چون دیروز اصلا نخوابیدی دیشب زود خوابیدی و نصف شب حدود ساعت 3 بیدار شدی و یک ساعتی نخوابیدی و خلاصه که صبح هم دیر تر بلند شدی. بعد تا من گفتم بابایی سام و حموم می کنی دویدی به سمت حموم و باباتو صدا کردی البته که قبلش صبحانه خوردی و بهت استام...
5 آذر 1392

i love u

قربونت برم قشنگ مهربونم. امروز بهم گفتی i love you پشت تلفن وقتی به مامان ماندانا زنگ زده بودم تلفن رو گرفتی و گفتی مامان آیداوووو یعنی مامان ilove you. این خییییییلییی خوب بود عسسسلللل روز پنجشنبه 30 آبان ماه کلی با هم بازی کردیم و خوش گذروندیم و شبش هم امین کوچولو و ماان باباشاومدن مهمونی خونمون:) اون روز از صبح  کلی با هم بازی کردیم. برای 18 ماهگیت برات حیونای جنگل و مزرعه رو کادو گرفته بودم به اضافه یک بسته رنگ انگشتی که از موم ساخته شده بود  و با آب هم پاک می‌شد و بازی باهاش هیچ خطری برات نداشت. شما هم کلیی با این اسباب بازی‌های جدیدت بازی کردی کلییی هم از خودت اثر هنری به جا گذاشتی و خلاصه که دفت...
2 آذر 1392

هجده ماهگی مبارک گل پسرم

امروز روزی که هجده ماهه شدی یعنی دیگه یک سال و نیمت تموم شده :) خیلی خوشحالم و خیلی دوستت دارم. خداوند مهربون بهم 18 ماهه که یک فرشته آسمونی داده و من ازش خیلی ممنونم. عشق من امروز صبح کل پازل ماشیناتو خودت چیدی بدون کمک. توی ترافیک که می‌رسیم شروع می‌کنی به ماشینا می‌گی آقا بروووو  خیلی بامزه می‌گی آقااا . دیشب تا بهت گفتم با بابایی برو حموم دوییدی دم در حموم و بابا تو صدا کردی که برین حموم. هر وقت بابایی افتر شیو می‌زنه تندی می‌دویی و دستت و به صورتت می‌زنی یعنی برای منم بزن. یاد گرفتی بگی نه اگه چیزی به میلت نباشه سرتو به اشاره نه بالا می‌کنی و می‌گی نه نه . به مامان در امور آشپزی ...
29 آبان 1392

تاسوعا و عاشورای 92

امسال عاشورا رفته بودیم میدان چیذر پیش آقایون آل احمد و آقا عرفان و علی آقا اینا که شیر کاکائو و چاییی و حلوا نذری می‌دادن. داستان به این صورت بود که قرار شد ما و مامی اینا و خاله مرضی اینا توی میدون چیذر همدیگرو ببینیم اما خاله مرضی اینا دیر رسیدن و میدون چیذر هم بسته بودن. یک هوو هم یک بارون و تگرگ شدید اومد و ما هم رفتیم توی خیمه‌ای که آقا عرفن اینا برای نذریشون درست کرده بودن. آقا عرفان= پسر دختر خاله بابا یاسر. خلاصه که کلی اونجا به شما خوش می‌گذشت و خوشت اومده بود که همه مردم میان اونجا شیر کاکائو و چایی می‌گیرن و تا تموم می‌شد دستور می‌دادی که دوباره درست کنید مردم منتظرن و همه از دستت کلی خندیدن بعد مامی...
23 آبان 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مویا می باشد